|
گیرم که در باورتان به خاک نشستم، وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است، با ریشه چه می کنید!؟ گیرم که برسراین بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟! گیرم که می زنید... گیرم که می برید... گیرم که می کشید... بارویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید!!!؟؟؟
بازکن از سر گیسویم بند پندبس کن که نمی گیرم پند در امید عبثی دل بستن تو بگو تابه کی آخرتاچند ازتنم جامه درآر وبنوش شهدسوزنده لبهایم را تایکی در عطشی درد آلود به سرآرم همه شب هایم را خوب دانم که مرا برده زیاد من هم از دل بکنم بنیادش باده ای ای که زمن بی خبری باده ای تا ببرم از یادش شاید از روزنه چشمی شوخ برق عشقی به دلش تافته است من اگر تازه و زیبا بودم اوزمن تازه تری یافته است شاید از کام زنی نوشیده است گرمی و عطر نفسهای مرا دل به او داده وبرده است زیاد
چه بگویم؟ گریستن،تنها کار یک ناتوان است؛ ومن سخت ناتوانم!
هیچ چیز نمی توانم بگویم. هیچ چیز درباره ی هیچ چیز نمی توانم بنویسم...
هرچه بیناچشم,رنج آشنایی بیشتر هرچه سوزان عشق,درد بیوفایی بیشتر هرچه جان کاهیده تر,نزدیکترپایان زندگی هرچه دل رنجیده تر,سوز جدایی بیشتر هرچه صاحبدل فزون,برگشته اقبالی فزون هرچه سرآزاده تر,افتاده پایی بیشتر هرچه دل رنجیده تر,زندان هستی تنگتر هرچه تن شایسته تر,شوق رهایی بیشتر هرچه دانش بیشتر,وامانده تر درزندگی هرچه کمتر فهم,کبر و خودنمائی بیشتر هرچه بازار دیانت گرم,دلها سردتر هرچه زاهد بیشتر,دور از خدائی بیشتر هرچه تن در رنج وزحمت,ناامیدی عاقبت هرچه با یاران وفا,بی اعتنائی بیشتر " معینی کرمانشاهی"
می کند,این نغمه ای آشناست شایدآشناتر ازآواز حیوانات درنده که اوایل ازآن می ترسید. درخت توخالی زخمی از جور فلک به اجبار نقش چترزمین را بازی نمی کرد ماهیت او تغییر کرده,حجم اوتوخالی شده,مثل یک ظرف قطره های باران راجمع تا خصاصت و قانون جنگل را حاکم کند.رنج یک عمرشخم زدن یک رعیت,افکاری که لحظه های اورا محکوم می کنند.یاد آن روزها که نهالی نو خواسته بود,حتی آن روز که راهب سیاه پوش باریش های سفیدبلندوچهره ای روشن وبنیادی شوم بر نفس اوتکیه زد. از آن لحظه به بعد گربه های روی دیوار گربه نبودند,سایه های نحس که درپی شکار,هرثانیه رامی خوردند.فصل خزان درخت طولانی شده گویی بهار,پیش رویش نیست,ناامیدی سراچه ی خیالش را پرکرده,نه برگی وباری,آفتاب همچنان جسم خسته اش را می خراشید,باران قطع شده نه رحمتی نه زحمتی,بوی سراب می آمد,دنیا خیس اما خوشحالی درکار نیست,درخت یادسگ همسایه می افتد که با باریدن باران در گوشه ای پناه گرفت,حتی پارس هم نمی کرد,مثل اینکه از باران بیزار است.درخت درد اورا بارها چشیده,در این آخر کار آب نیز فریب می دهد,تازه افکارش نظم گرفته,پنداشت یک فریب خورده را داشت,نگاهش به مترسک که درآن دوردست ریشه در زمین دوانده بود,افتاد.صاعقه ای این درد را پایان داد ای کاش پایان این فریفتگان این گونه نبود.
علی ازمحمدتنهاتراست!علی از خدانیز تنهاتر است! خدا,برای تنهایی اش آدم را آفرید.محمد(ص)سلمان را یافت.اما,اما علی(ع)تا پایان حیات اش تنهاماند. از میان خیل شیعیانش,جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت.
کار عمر آسان گرفتم,کار عشق آسان نشد! سر به صحرا ها نهادم,بهر دل سامان نشد! ناله از یاد بردم,دیگر این دل,دل نماند! سردو خاموش افتادم,دیگر این جان ,جان نشد! دیده بر هر نقش بستم,آنچه دیدم آن نبود! باحقیقت پیش رفتم,آنچه گفتم آن نشد! قیدها را پاره کردم,دردها نقصان ندید! زندگی را هیچ گفتم,روشن این زندان نشد! سینه کوشیدم که گرددچون صدف چاک از وفا اشک ها غلتید اما,گوهر غلتان نشد! اختیار گریه را دارم به چشم خود ولی سیل بنیان کن برون زین چشمه ی جوشان نشد! بارها رفتم درون گردباد حادثات ابرشد,باران فرود آمد,ولی طوفان نشد! پیکرم تا حد نابودی زمحنت سوده گشت مشکلی بگشوده زین دندانه سوهان نشد! بااجل می گفت اسکندر که کردیم امتحان با جهانی زور و زر این عمر جاویدان نشد!
انسان,یک مهاجرابدی درخویش است!اگرایستاد,دیگر نیست,رنج ها ,ناهنجاری ها وضربه هاوحتی بدبختی ها,در((رفتن)),قابل تحمل اند,وحتی خوش بختی اند.وتمام خوش بختی ها,در,ماندن,هولناک ومرگ آمیز و...بد! |
About![]()
حرف هاهست برای ((گفتن)),که اگر گوشی نبود ,نمی گوییم.
Home
|