تبليغاتX
حرف های نگفتنی...!

حرف های نگفتنی...!

همه چیز در جهان,برای بودن آدمی است,ودرد این است که بودن,خود,برای چیست؟!

گیرم که در باورتان به خاک نشستم،

 

وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است،

 

با ریشه چه می کنید!؟

 

گیرم که برسراین بام بنشسته در کمین پرنده ای

 

پرواز را علامت ممنوع می زنید

 

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟!

 

گیرم که می زنید...

 

گیرم که می برید...

 

گیرم که می کشید...

 

بارویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید!!!؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت21:20توسط سوده... | |

بازکن از سر گیسویم بند

پندبس کن که نمی گیرم پند

در امید عبثی دل بستن

تو بگو تابه کی آخرتاچند

ازتنم جامه درآر وبنوش

شهدسوزنده لبهایم را

تایکی در عطشی درد آلود

به سرآرم همه شب هایم را

خوب دانم که مرا برده زیاد

من هم از دل بکنم بنیادش

باده ای ای که زمن بی خبری

باده ای تا ببرم از یادش

شاید از روزنه چشمی شوخ

برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زیبا بودم

اوزمن تازه تری یافته است

شاید از کام زنی نوشیده است

گرمی و عطر نفسهای مرا

دل به او داده وبرده است زیاد

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت10:22توسط سوده... | |

چه بگویم؟

 

گریستن،تنها کار یک ناتوان است؛

 

ومن سخت ناتوانم!

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت20:34توسط سوده... | |

هیچ چیز نمی توانم بگویم.

 

هیچ چیز درباره ی هیچ چیز نمی توانم بنویسم...

 

آن چه آغاز شده است مرابه سکوت واداشته است.

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت22:25توسط سوده... | |

هرچه بیناچشم,رنج آشنایی بیشتر

هرچه سوزان عشق,درد بیوفایی بیشتر

هرچه جان کاهیده تر,نزدیکترپایان زندگی

هرچه دل رنجیده تر,سوز جدایی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون,برگشته اقبالی فزون

هرچه سرآزاده تر,افتاده پایی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر,زندان هستی تنگتر

هرچه تن شایسته تر,شوق رهایی بیشتر

هرچه دانش بیشتر,وامانده تر درزندگی

هرچه کمتر فهم,کبر و خودنمائی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم,دلها سردتر

هرچه زاهد بیشتر,دور از خدائی بیشتر

هرچه تن در رنج وزحمت,ناامیدی عاقبت

هرچه با یاران وفا,بی اعتنائی بیشتر

                                                      

 " معینی کرمانشاهی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت0:15توسط سوده... | |

 قطره های رگبار برتن خسته ی درخت کهنسال آرامش حاکم راآرام محکوم

 می کند,این نغمه ای آشناست شایدآشناتر ازآواز حیوانات درنده که اوایل

 ازآن می ترسید.

درخت توخالی زخمی از جور فلک به اجبار نقش چترزمین را بازی نمی کرد

 ماهیت او تغییر کرده,حجم اوتوخالی شده,مثل یک ظرف قطره های باران

 راجمع تا خصاصت و قانون جنگل را حاکم کند.رنج یک عمرشخم زدن یک

 رعیت,افکاری که لحظه های اورا محکوم می کنند.یاد آن روزها که نهالی نو

 خواسته بود,حتی آن روز که راهب سیاه پوش باریش های سفیدبلندوچهره

 ای روشن وبنیادی شوم بر نفس اوتکیه زد.

 از آن لحظه به بعد گربه های روی دیوار گربه نبودند,سایه های نحس که

 درپی شکار,هرثانیه رامی خوردند.فصل خزان درخت طولانی شده گویی

 بهار,پیش رویش نیست,ناامیدی سراچه ی خیالش را پرکرده,نه برگی

 وباری,آفتاب همچنان جسم خسته اش را می خراشید,باران قطع شده نه

 رحمتی نه زحمتی,بوی سراب می آمد,دنیا خیس اما خوشحالی درکار

 نیست,درخت یادسگ همسایه می افتد که با باریدن باران در گوشه ای پناه

 گرفت,حتی پارس هم نمی کرد,مثل اینکه از باران بیزار است.درخت درد اورا

 بارها چشیده,در این آخر کار آب نیز فریب می دهد,تازه افکارش نظم

 گرفته,پنداشت یک فریب خورده را داشت,نگاهش به مترسک که درآن

 دوردست ریشه در زمین دوانده بود,افتاد.صاعقه ای این درد را پایان داد ای

 کاش پایان این فریفتگان این گونه نبود.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت4:30توسط سوده... | |

علی ازمحمدتنهاتراست!علی از خدانیز تنهاتر است!

خدا,برای تنهایی اش آدم را آفرید.محمد(ص)سلمان را یافت.اما,اما علی(ع)تا

 پایان حیات اش تنهاماند.

 از میان خیل شیعیانش,جز چاه های پیرامون

مدینه کسی نداشت.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت0:42توسط سوده... | |

کار عمر آسان گرفتم,کار عشق آسان نشد!

سر به صحرا ها نهادم,بهر دل سامان نشد!

ناله از یاد بردم,دیگر این دل,دل نماند!

سردو خاموش افتادم,دیگر این جان ,جان نشد!

دیده بر هر نقش بستم,آنچه دیدم آن نبود!

باحقیقت پیش رفتم,آنچه گفتم آن نشد!

قیدها را پاره کردم,دردها نقصان ندید!

زندگی را هیچ گفتم,روشن این زندان نشد!

سینه کوشیدم که گرددچون صدف چاک از وفا

اشک ها غلتید اما,گوهر غلتان نشد!

اختیار گریه را دارم به چشم خود ولی

 سیل بنیان کن برون زین چشمه ی جوشان نشد!

بارها رفتم درون گردباد حادثات

 ابرشد,باران فرود آمد,ولی طوفان نشد!

پیکرم تا حد نابودی زمحنت سوده گشت

مشکلی بگشوده زین دندانه سوهان نشد!

بااجل می گفت اسکندر که کردیم امتحان

 با جهانی زور و زر این عمر جاویدان نشد!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت23:19توسط سوده... | |

انسان,یک مهاجرابدی درخویش است!اگرایستاد,دیگر نیست,رنج ها ,ناهنجاری ها وضربه هاوحتی بدبختی ها,در((رفتن)),قابل تحمل اند,وحتی خوش بختی اند.وتمام خوش بختی ها,در,ماندن,هولناک ومرگ آمیز و...بد!

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت15:41توسط سوده... | |

من نگویم که به درددل من گوش کنید

 

 بهترآن است که این قصه فراموش کنید

 

عاشقان را بگذاریدبنالندهمه

 

مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت23:50توسط سوده... | |